حكيم ابوالقاسم فردوسى
166
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همى پرورانيدشان سال و ماه * بمرغ و به گوشت بره چندگاه چو نيرو گرفتند هر يك چو شير * بدان سان كه غرم آوريدند زير ز عود قمارى يكى تخت كرد * سر درزها را بزر سخت كرد بپهلوش بر نيزهاى دراز * ببست و بران گونه بر كرد ساز بياويخت از نيزه ران بره * ببست اندر انديشه دل يك سره ازان پس عقاب دلاور چهار * بياورد و بر تخت بست استوار نشست از بر تخت كاوس شاه * كه اهريمنش برده بد دل ز راه چو شد گرسنه تيز پرّان عقاب * سوى گوشت كردند هر يك شتاب ز روى زمين تخت برداشتند * ز هامون بابر اندر افراشتند بدان حد كه رويشان بود نيرو بجاى * سوى گوشت كردند آهنگ و راى شنيدم كه كاوس شد بر فلك * همى رفت تا بر رسد بر ملك دگر گفت ازان رفت بر آسمان * كه تا جنگ سازد بتير و كمان ز هر گونهء هست آواز اين * نداند بجز پر خرد راز اين پريدند بسيار و ماندند باز * چنين باشد آن كس كه گيردش آز چو با مرغ پرّنده نيرو نماند * غمى گشت و پرها بخوى در نشاند نگونسار گشتند ز ابر سياه * كشان بر زمين از هوا تخت شاه سوى بيشهء شير چين آمدند * بآمل به روى زمين آمدند نكردش تباه از شگفتى جهان * همى بودنى داشت اندر نهان سياوش زو خواست كايد پديد * ببايست لختى چميد و چريد بجاى بزرگى و تخت نشست * پشيمانى و درد بودش بدست بمانده ببيشه درون زار و خوار * نيايش همى كرد با كردگار [ باز آوردن رستم كاوس را ] همى كرد پوزش ز بهر گناه * مر او را همى جست هر سو سپاه خبر يافت زو رستم و گيو و طوس * برفتند با لشكرى گشن و كوس برستم چنين گفت گودرز پير * كه تا كرد مادر مرا سير شير همى بينم اندر جهان تاج و تخت * كيان و بزرگان بيدار بخت چو كاوس نشنيدم اندر جهان * نديدم كس از كهتران و مهان خرد نيست او را نه دانش نه راى * نه هوشش بجايست و نه دل بجاى رسيدند پس پهلوانان بدوى * نكوهشگر و تيز و پرخاش جوى به دو گفت گودرز بيمارستان * ترا جاى زيباتر از شارستان بدشمن دهى هر زمان جاى خويش * نگويى بكس بيهده راى خويش سه بارت چنين رنج و سختى فتاد * سرت ز آزمايش نگشت اوستاد كشيدى سپه را بمازندران * نگر تا چه سختى رسيد اندران دگر باره مهمان دشمن شدى * صنم بودى اكنون برهمن شدى بگيتى جز از پاك يزدان نماند * كه منشور تيغ ترا بر نخواند بجنگ زمين سربسر تاختى * كنون باسمان نيز پرداختى پس از تو بدين داستانى كنند * كه شاهى بر آمد بچرخ بلند